سيد محمد دامادى

50

شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )

را ربيعه ( جوان ) نمىشناخت . دريد به او گفت : از من چه مىخواهى ؟ گفت : مىخواهم ترا بكشم . پرسيد مگر تو كيستى ؟ گفت ربيعة بن رفيع . و ربيعه ضربهء شمشيرى بر او زد كه هيچ مؤثر نشد . دريد گفت : ترا مادرت به خوبى سلاحدارى نياموخته است . اين شمشير مرا از پس شتر - از داخل كجاوه بر گير و با آن بزن - از استخوان‌ها بر گير و بر مغز سر فرود آر كه من به مردان ، اين چنين ضربه مىزدم و چون به نزد مادرت شتافتى به او خبر ده كه دريد بن صمّه را كشته‌يى . چه مدّت زمان دراز من به نگاهبانى زنان شما اشتغال داشته‌ام . ربيعه ، ضربتى بر وى نواخت كه مؤثّر افتاد و به گونه‌يى از لباس عريان گشت كه از نيمهء تن به پايين بكلّى ، برهنه گرديد كه از سوار شدن بر اسب به طور برهنه مثل كاغذ شده بود . و سرانجام مرد . پيامبر - أبو عامر أشعرى را به تعقيب بازماندگان كسانى كه به أوطاس رو كرده بودند - فرستاد و او به برخى از فراريان برخورد و به نبرد با آن‌ها پرداخت امّا سلمة بن دريد - به پاى ابو عامر تيرى كارى زد و او را كشت و چنين رجزخوانى كرد : اگر مىخواهى بدانى كه من كيستم - من سلمه فرزند مادرى سرشناس هستم كه با شمشير ، سر مسلمانان را مىزنم . پس ابو عامر - أبو موسى اشعرى - فرماندهء قوا شد و او جنگيد تا خداوند پيروزى را به دست او بر مسلمانان ارزانى داشت و كفّار متوارى گرديدند . مالك بن عوف پا به گريز نهاد و در ميان سواران قبيله‌اش در تنگه‌يى قرار گفت و به يارانش چنين گفت : در اينجا توقّف كنيد تا ناتوانان بگذرند و واپس ماندگان از راه برسند و در همان جا ماند تا همهء فراريان به وى پيوستند . از ياران پرسيد ، چه مىبينيد ؟ پاسخ دادند : عدّه‌يى بلند بالا را مىبينيم كه نيزه‌هاى خود را در ميان دو گوش اسبان نهاده‌اند ( بشتاب مىآيند ) گفت : اينها از بنى سليمند - شما را از ايشان بيمى نباشد . چون پيشتر آمدند و در پهنهء دشت ، راه مىپيمودند ، دسته‌يى ديگر را ديد كه در حال آمدند و از يارانش پرسيد : ديگر چه مىبينيد ؟ گفتند : گروهى را كه نيزه‌هاى بدون علامت بر اسب‌ها را در دست دارند - مىبينيم . گفتند اينان نيز افراد قبايل أوس و خزرج‌اند . و از ايشان نيز - بيمى به خود راه ندهيد . و چون به انتهاى تنگه رسيدند - راه بنى سليم را در پيش گرفتند . سوارى از دور پيدا شد . مالك به يارانش گفت : اكنون چه مىبينيد ؟ گفتند : سوارى بلند بالا كه نيزه‌اش را به دوش گرفته و پارچه‌يى سرخ بر سر بسته است . گفت :